تبلیغات

Download

باید شروع کرد - داستان های دبستان
 
درباره وبلاگ


و خداوند عشق را آفرید...
رودها در جاری شدن،
و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می كنند؛
كوه ها با قله ها،
و دریا ها با موج ها زندگی پیدا می كنند؛
و همه انسان ها با ع ش ق ...
فقط با عشق
پس بار خدایا!
بر من رحم كن؛
بر من كه می دانم ناتوانم رحم كن؛
باشد كه خانه ای نداشته باشم،
باشد كه لباس فاخری بر تن نداشته باشم،
باشد كه حتی دست وپایی نداشته باشم!
اما
نباشد...
هرگز نباشد...
كه در قلبم عشق نباشد...
هرگز نباشد...

*******
باید شروع کرد...
برای پیشرفت اسلام، تبلیغ اسلام و ظهور آقا امام زمان(عج) باید شروع کرد... از همین حالا... با هر ایده وکاری... نباید دست رو دست گذاشت... باید شروع کرد... برای زندگی بهتر، توکلی استوار تر و آخرت سعادت مندتر...
یا علی

مدیر وبلاگ : علی فرخی
نویسندگان
نظرسنجی
وبلاگو در کل چطور ارزیابی می کنید؟








جستجو


.

.

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :





Powered by WebGozar

باید شروع کرد
آنکه با نامش جهان آغاز شد××دفتر من هم به نامش باز شد




              داستان های دبستان

گاو ما ما می كرد

گوسفند بع بع می كرد

سگ واق واق می كرد

و همه باهم فریاد می زدند حسنك كجایی

شب شده بود و حسنك به خانه نیامده بود .

حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید .

 او به شهر رفته بود و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كرد ...

منبع: http://bayadkarikard.blogfa.com

                    داستان های دبستان

گاو ما ما می كرد

گوسفند بع بع می كرد

سگ واق واق می كرد

و همه باهم فریاد می زدند حسنك كجایی

شب شده بود و حسنك به خانه نیامده بود .

حسنك مدت های زیادی است كه به خانه نمی آید .

 او به شهر رفته بود و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می كرد .

 او هرروز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند .

 مو های حسنك مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند .

 دیروز كه حسنك با كبری چت می كرد .

 كبری گفت : تصمیم بزرگی گرفته است .

كبری تصمیم داشت حسنك را رها كند و دیگربا او چت نكند چون با پتروس چت می كرد .

 پتروس همیشه پای كامپیوترش نشسته بود و چت می كرد .

 پتروس دید كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد می كرد چون چت كرده بود .

 او نمی دانست كه سد تا چند لحظه ی دیگر می شكند . پتروس در حال چت كردن غرق شد .

برای مراسم دفن او كبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما كوه روی ریل ریزش كرده بود .

 ریزعلی دید كه كوه ریزش كرده اما حوصله نداشت .

ریز علی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .

ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت .

 قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .

 كبری و مسافران قطار مردند اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت .

خانه مثل همیشه سوت و كور بود

الان چند سالی است كه كوكب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد .

 او حوصله ی مهمان ندارد .

 او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سیر كند .

او كلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد .

 او آخرین بار كه گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .

حیف كه دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد . 

منبع:

http://bayadkarikard.blogfa.com







نوع مطلب : طنز، جالب و خواندنی، 
برچسب ها :


پنجشنبه 27 مرداد 1390 :: نویسنده : علی فرخی